حقیقتِ سوخته
برائت است پیام شکسته پهلویی
قاتل او را لعنت می کنیم و بدینوسیله بیزاری خود را از او اعلام می نماییم. این وظیفه اعتقادی را پیامبر
و امیر المومنین
به ما آموخته اند و خود اولین لعن کنندگان قاتل محسن و زهرا
بوده اند.
قال رسول الله
:
(خدایا لعنت کن کسی را که بر دو پهلوی فاطمه (س) می زند به طوری که فرزندش را سقط می کند.)
امیر المومنین
در قنوت نماز چنین دعا می کردند:
خدایا به خاطر جنینی که سقط کردند و پهلویی که شکستند و سندی که پاره کردند آنان را لعنت کن.
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گویی به میقات بریم
ما چگونه می توانستیم زودتر بیاییم در حالیکه بلیط تقدیرمان برای هزار و چهارصد سال بعد ، تاریخ خورده بود .
آن زمان که پیامبر اکرم
در خطه غدیر خم دست امیرالمؤمنین را بلند کرد وفرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
چقدر ما در عدم خون دل خوردیم و حسرت کشیدیم و آرزو کردیم که کاش در کناره آن برکه مقدس می بودیم و دستهای کوچکمان را نه بر دستهای مردانه علی
که بر خاک پای علی می کشیدیم و می گفتیم :
رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
و می گفتیم :
با بی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی و ولدی
و می گفتیم ...
و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، دلش نیامد که ما را بی ولایت بگذارد .رحمت بی انتهایش اجازه نداد که ما ر ا در برهوت هستی بی چراغ امامت رها کند .
و خدا که اینهمه اشتیاق و حسرت و حرمان را در دلهای ما دید ، غدیر را تداوم بخشید و مقرر کرد که پیامبر خاتم همچنان تا آخر عالم ایستاده بماند و هر زمان خورشیدی از منظومه ولایت را در دست بگیرد و اعلام کند که«هر که من مولای او هستم از این پس ... »
و اکنون با چشمهای دل به روشنی پیامبر را می توان دید که در کنار غدیر خلقت ایستاده است و دست بقیه الله الاعظم مهدی دوست داشتنی را در دست گرفته است و فریاد می زند : اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله
این غدیر ! این پیامبر ! و این دستهای روشن مهدی !
(سید مهدی شجاعی)
همان کینه ای که در دل داری بازگو تا با همان کینه ای که از تو در دل داریم بشنویم.
از تو شنیدن قصه دردناک شکستن در و آنچه از بیرون و درون خانه شنیده ای و دیده ای سوز دیگری در دل ما جان نثاران فاطمه(س) بر می انگیزد.
عمر (لع) می گوید: آنگاه که به خانه فاطمه آمدم کینه های علی و ولع او را به خون بزرگان عرب و حیله و سحر محمد را به یاد آوردم.
لذا لگد به در زدم در حالیکه فاطمه خود را به در چسبانده بود و با کمک در از جنینش محافظت می کرد.
او فریادی کشید که گمان کردم مدینه را زیر و رو کرد و گفت (ای پدر!! یا رسول الله! آیا قبلا هم با حبیبه تو چنین می کردند؟ آه! فضه مرا دریاب که فرزندم را کشتند!)
من صدای ناله او را شنیدم در حالیکه به دیوار تکیه داده بود. با این همه در را فشار دادم و وارد شدم!!!
| Design By : Night Skin |


