تبليغاتX
حقیقتِ سوخته


حقیقتِ سوخته

برائت است پیام شکسته پهلویی

ما در ره اهل بیت جان می بازیم
بر سامره و حریم آن می نازیم
آن کعبه عشق را به مهدی سوگند
زیباتر و باشکوه تر می سازیم

 يا امام زمان_عج

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:56 توسط زهرا| |

 زهرا عليهاالسلام: «هيزم زيادى بر در خانه‏ى ما جمع كردند و آتش آوردند كه خانه‏ى ما را آتش بزنند. پشت در ايستادم و آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم كه دست از ما بردارند و منصرف شوند. عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت، و به بازويم زد چنانكه همچون بازوبند به دور بازويم حلقه زد. پس لگدى به در زد و آن را به طرف من راند. من كه آبستن بودم، به رويم درافتادم. آتش شعله مى‏كشيد و صورتم را مى‏گداخت. سپس چنان مرا سيلى زد كه گوشواره‏ام از گوشم كنده شد و مرا درد زايمان گرفت و محسن بى‏گناه را كشته سقط كردم».

  1ـ بحارالانوار، (چ قديم)، ج 2، ص 231; (چ جديد) ج 3، ص 348.

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:39 توسط زهرا| |

در روايت شيخ مفيد آمده: عمر بن خطاب، قنفذ را فرستاد و به او گفت: آنان را از خانه بيرون كن. اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانه‏اش جمع كن و به آنان بگو: اگر بيرون نيايند، خانه را به رويشان آتش خواهى زد.
سپس خودش همراه جماعتى از جمله مغيرة بن شعبه ثقفى و سالم غلام ابوحذيفه راه افتاد تا به در خانه‏ى على عليه‏السلام رسيدند، ندا داد: فاطمه دختر رسول خدا! كسانى را كه به خانه‏ات متوسل شده‏اند، بيرون كن تا در آنچه مسلمانان در آن داخل شده‏اند، داخل شوند و الّا- به خدا قسم- آنان را آتش مى‏زنم. اين حديث مشهور است. (1)
در يك متن ديگر آمده: وقتى با ابوبكر بيعت شد، على و زبير نزد فاطمه مى‏آمدند و با او مشورت مى‏كردند. سپس به دنبال كارشان مى‏رفتند. اين خبر به گوش عمر رسيد. نزد فاطمه آمد و گفت: «دختر رسول خدا! به خدا قسم، احدى از خلق از پدرت برايم دوست داشتنى‏تر نيست. به خدا قسم اين مانع من نمى‏شود كه اگر اين افراد نزد تو گرد آيند، دستور دهم كه در را به رويشان آتش زنند. چون عمر بيرون رفت، آنان نزد فاطمه آمدند. گفت: مى‏دانيد كه عمر نزد من آمد و به خدا ِسوگند خورد كه اگر بازگشتيد، در را به رويتان آتش خواهد زد. به خدا قسم كه او به آنچه سوگند ياد كرده، عمل خواهد كرد. پس با كاميابى پراكنده شويد و خوب بينديشيد... از نزدش پراكنده شدند و تا بيعت نكردند، نزدش بازنگشتند. (2)
ملاحظه: وى از آتش زدن در سخن مى‏گويد نه خانه و اين چيزى است كه بدان عمل شد. 6- عمر: «چون به در خانه رسيديم و فاطمه عليهاالسلام آنها را ديد، در را به رويشان بست. او شك نداشت كه بدون اجازه‏اش كسى وارد نخواهد شد. عمر لگدى به در زد و آن را كه از شاخه خرما بود، شكست. سپس وارد خانه شدند و على را ريسمان به گردن بيرون بردند». (3)
7- پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در وصيت خود به على عليه‏السلام درباره‏ى فاطمه عليهاالسلام فرمود: «... واى بر كسى كه حرمت او را هتك كند، واى بر كسى كه خانه‏اش را آتش بزند، واى بر كسى كه خليل او را اذيت كند، و واى بر كسى كه او را به زحمت اندازد و با او بجنگد...». (4)

  1ـ الجمل، صص 77- 18.
2ـ منتخب كنزالعمال، ص 174; ج 5، ص 651; الاستيعاب، ج 2، صص 254- 255; الوافى بالوفيات، ج 17، ص 311، كنزالعمال، ج 5، ص 651; اقتحام الاعداء والخصوم، ص 72; المصنف، ج 14، ص 567; شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 45; الشافى فى الامامه، ج 4، ص 110; المغنى، ج 20، ق 1، ص 335; قرةالعين، ص 78; الشافى ابن‏حمزه، ج 4، ص 174; نهايةالارب، ج 19، ص۴۰.
3ـ بحارالانوار، ج 28، ص 227; تفسير عياشى، ج 2، ص 47; ر. ك: الاختصاص، صص 185- 186; تفسير البرهان، ج 2، ص 93.
4ـ بحارالانوار، ج 12، ص 458; خصائص الائمه، ص 72.

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:37 توسط زهرا| |

این شعرخودم خیلی دوست دارم امیدوارم خوشتون بیاد

کوچه ها پر ز حرامی و عوام الناس بود

چشم حیدر پر ز اشک و دل پر از احساس بود

ای که بستی ره به زهرا در میان کوچه ها

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:8 توسط زهرا| |

بخشى از مصائب و رنجهاى حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)»

یكى ازشبهاتى كه مطرح مى شود این است كه جریاناتى چون احراق درب خانه حضرت فاطمه (علیها السلام)وشهادت حضرت محسن (علیه السلام) درجریان هجوم به خانه و... همه از كارهاى زشت وناپسندى است كه آنرا فقط شیعه نقل كرده وفاقد اعتبار است .حال در این فصل قسمتى از عبارتها و روایتهایى كه علماى اهل سنت از قرن سوم هجرى تا كنون در كتابهاى خود نوشته اند را می آورم كه تصریحاًوتأویلاً اشاره به وقایع مذكور دارد.وشما پس از مطالعه دقیق آن قضاوت كنید كه آیا این مسائل ورویدادهاى مهم تاریخ اسلام را فقط شیعه نقل كرده است یا خیر؟!

قسمت اول ـ هجوم به خانه وحى و آتش زدن درب

اگر چه روایات پیرامون این موضوع در كتب اهل سنت بسیار زیاد است، ولى ما در اینجا فقط به ذكر پاره اى از آنها اكتفا مى كنیم، وتحقیق و مطالعه بیشتر را به خوانندگان عزیز واگذار مى نمائیم .

1ـ ابن أبى شیبه (متوفى 235 ه.ق) در كتاب خود به نام«المصِّنف» جلد هفتم صفحه 432 روایت شماره 37045(چاپ بیروت) چنین مى نویسد:

«عمر بسوى خانه فاطمه روانه شد، وگفت: اى دختر پیامبر بخداقسم هیچكس نزد ما، دوست داشتنى تر از پدرت نیست وبعد از پدرت هیچكس نزدما،دوست داشتنى تر از تو نیست، ولكن بخدا قسم! این محبت مانع از آن نمى شود كه این افرادى را كه نزد خود جمع كرده اى دستور بدهم خانه را بر آنها بسوزانند.»
2ـ ابن قتیبه (متوفى 276 ه.ق) در كتاب خود بنام «الامامة والسیاسة» جلد اول صفحه 12 چاپ مصر چنین مى گوید:

«پس ابوبكر،عمر را به دنبال آنها كه در خانه على جمع شده بودند فرستاد پس آنها از خارج شدن از خانه خوددارى نمودند در این هنگام عمر دستور داد كه: هیزم حاضر كنید و خطاب به اهل خانه گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست !باید خارج شوید والّا خانه را با اهلش به آتش مى كشم .

شخصى به عمر گفت :آیا مى دانى كه فاطمه دراین خانه است؟! عمر گفت :اگر چه فاطمه در خانه باشد!»

لازم به ذكر است كه بعضى از علماى اهل تسنّن مؤلف كتاب «الامامة و السیاسة» را شخصى غیر از ابن قتیبه مى دانند ومى گویند براى یكى از علماى هم عصر ابن قتیبه است، پس ما در جواب آنها مى گوئیم محمد فرید وجدى در«دایرة المعارف اسلامى» جلد سوم، صفحه 750، چنین مى گوید:

«كتاب « الامامة و السیاسة»ابن قتیبه یكى از قدیمى ترین ومطمئن ترین كتاب هادر مسائل خلافت اسلامى مى باشد.»

3- بلاذرى (متوفى 279 ه. ق) در كتاب خود به نام «انساب الأشراف» چاپ مصر جلد اوّل صفحه 586، تحت عنوان «امرالسقیفه» در حدیث شماره 1184 چنین مى نویسد:

«ابابكر براى بیعت گرفتن از على، به دنبال وى فرستاد، پس على بیعت نكرد. در این هنگام عمر با شعله اى آتش روانه خانه على شد، فاطمه در پشت درب با او مواجه شده و گفت: اى پسر خطاب! آیا تو را در حال آتش زدن خانه ام مى بینم؟!

عمر گفت: آرى! اینكار من از دین پدر تو محكم تر است.»
4- طبرى (متوفى 310 ه.ق) در كتاب خود به نام «تاریخ الاُمم و الملوك» جلد دوم صفحه 443 چاپ بیروت چنین مى گوید:

«زمانى كه «طلحه» و «زبیر» و عده اى از مهاجرین در خانه على (علیه السلام) جمع شده بودند عمر بن الخطاب به آنجا آمد و گفت:

به خدا قسم! براى بیعت خارج شوید و الاّ خانه را بر شما مى سوزانم».

5- مسعودى (متوفى 346 ه.ق) در كتاب خود به نام «اثبات الوصیه» صفحه 142 تحت عنوان «حكایة السّقیفه» مى گوید:

«... پس امیرالمؤمنین با عده اى از پیروان و شیعیانش در منزلش دست به مبارزه (منفى) زدند چون پیامبر به وى چنین دستورى داده بود در این هنگام عده اى به خانه اش حمله ور شده و به آنجا هجوم آوردند و درب خانه اش را به آتش كشیدند و او را به زور از خانه خارج كردند، آنها سیّده زنان (فاطمه(علیها السلام)) را در پشت درب فشار سختى دادند به حدى كه محسن را سقط كرد»
.

6- ابن عبدربّه (متوفى 328 ه.ق) در كتاب خود به نام «عقد الفرید» جلد سوم صفحه 64، چاپ مصر چنین مى نویسد.

«ابوبكر به عمر دستور داد: «اگر از خارج شدن از خانه خود دارى كردند با آنها به جنگ بپرداز» پس عمر با شعله اى از آتش روانه خانه فاطمه شد تا آنجا را به آتش بكشد در این هنگام عمر با فاطمه (علیها السلام) برخورد كرده فاطمه به وى گفت: اى پسر خطاب! آیا براى آتش كشیدن خانه ما آمدى؟! عمر گفت: آرى! مگر آنكه با ابوبكر بیعت كنید چنانچه امت چنین كردند...».

7- شهرستانى (متوفى 548 ه.ق) در كتاب معروف خود «الملل و النّحل» در جلد اول صفحه 57 چاپ بیروت چنین مى گوید:

«
از جمله عقاید نظام آن بود كه مى گفت:

عمر به خانه فاطمه(علیها السلام) حمله ور شده و فریاد مى زد: خانه را با اهلش به آتش بكشید در حالى كه كسى در خانه نبود مگر على و فاطمه و حسن و حسین».

بعضى ها براى ردّ مطلب ابراهیم بن سیّار بن هانى معروف به نظام او را رئیس فرقه نظامیه خوانده اند و بعضى ها او را از صوفیه قلمداد كرده اند در این مورد هم با استفاده از كتب رجال اهل تسنّن مذهب او را مشخص مى كنیم
.

ـ خطیب بغدادى در جلد 6 صفحه 96 از «تاریخ بغداد» چنین مى گوی
د:

«ابراهیم بن سیار أبو اسحاق النظام یكى از بزرگان اهل نظر و كلام بود و بر مذهب معتزلى واو در این مورد كتابهایى دارد».

ـ ابن حجر عسقلانى در «لسان المیزان» جلد 1 صفحه 96 مى نویسد: «ابراهیم بن سیار من رؤوس المعتزله و كان شاعراً بلیغاً و له كتب كثیرة فى الاعتذال».


ـ ابن حزم در«طوق الحمامة» صحفه 127 چنین مى گوید: «ابراهیم بن سیّار النظام رأس اهل الاعتذال مع علوّ طبقته فى الكلام و تمَكّنه فى العلم و تكلّمه فى المعرفة
».
8 ـ ابن ابى الحدید (متوفاى 655 ه. ق)
در«شرح نهج البلاغه» جلد دوم صفحه 56(چاپ بیروت) از قول جوهرى چنین مى نویسد:

«... عمر به طرف آنها حركت كرده و به آنها گفت: قسم به آن كس كه جانم در دست اوست یا اینكه براى بیعت كردن از خانه خارج شوید یا آنكه خانه را بر شما به آتش مى كشیم».

و همچنین در همان صفحه از قول ابوبكر جوهرى مى نویسد:

«... در این هنگام عمر جهت آتش زدن خانه بر ایشان حمله ور شد كه زبیر با شمشیر از خانه به طرف عمر خارج شد».

و همچنین در جلد دوم صفحه 57 از «شرح نهج البلاغه» مى نویسد:

«ابوبكر گفت: اى عمر، و اى خالد بن ولید: برخیزید و به مكان آنها رفته و آن دو را به نزد من بیاورید».

پس آن دو به طرف خانه على روانه شدند، عمر داخل خانه شد و خالد بن ولید در آستانه درب خانه ایستاد».

لازم به ذكر است كه بعضاً در سنى بودن ابن ابى الحدید شبهه كرده اند، پس در جواب مى گوئیم «ذهبى» در كتاب «سیرة أعلام النبلاء» جلد 23 صفحه 274 مى نویسد: «ابن ابى الحدید از كبار فضلاء و ارباب كلام و نظم و نثر و بلاغت بود و به درستى كه او معتزلى بود»
.


9- اسماعیل عمادالدین (متوفى 732 ه.ق) در كتاب خود به نام «المختصر فى أخبار البشر» چاپ مصر جلد اول صفحه 156 چنین مى نویسد:

«... سپس ابوبكر به عمر بن خطاب دستور داد تا على (علیه السلام) و كسانى كه با او بودند را از خانه فاطمه (علیها السلام) خارج سازد. ابوبكر به عمر دستور داد كه اگر از بیرون آمدن از خانه خود دارى كردند با آنها جنگ كن!»

در این هنگام عمر با قطعه اى آتش به سوى خانه فاطمه(علیها السلام) روانه شد تا آنجا را به آتش بكشاند، پس فاطمه (علیها السلام) گفت: كجا اى پسر خطاب؟! آیا آمده اى خانه ما را به آتش بكشى
؟

عمر گفت: آرى! مگر آنكه داخل شوید (در بیعت ابوبكر) همانطور كه امت داخل شدند.
10- عمر رضا كحاله . از علماى معاصر اهل سنت است كه در كتاب خود به نام «أعلام النساء» چاپ بیروت در قسمت حرف «فاء» ذیل نام فاطمه بنت محمد (صلى الله علیه وآله) با ذكر سند چنین مى نویسد.

«... عمر روانه منزل فاطمه(علیها السلام) شده و فریاد كشید (و آنان را به خارج از خانه جهت بیعت فرا خواند) آنان از بیرون آمدن از خانه ممانعت ورزیدند، در این هنگام عمر هیزم طلبیده و گفت: قسم به آن كس كه جان عمر در دست اوست یا از خانه خارج شوید و یا آن كه خانه را بر اهلش به آتش مى كشم!

شخصى به عمر گفت: اى ابا حفض! در این خانه فاطمه(علیها السلام) است!

عمر گفت: اگر چه فاطمه (در این خانه) باشد.»
11- عبدالفتاح عبد المقصود از علماى معاصر اهل سنت در كتاب خود به نام «الامام على بن ابى طالب (علیه السلام)» چاپ بیروت جلد اول صفحه 190 مى گوید:

«... آرى چنین گفته شده كه عمر بن الخطاب در این روز در حالى كه در میان اصحاب و معاونینش به طرف خانه فاطمه(علیها السلام)حركت مى كرد به این نتیجه رسید كه: آتش بهترین وسیله براى حفظ وحدت و آرامش میان مسلمانان است!!»

12- محمد حافظ ابراهیم از شعراى معاصر و مهم اهل سنت است ( متوفى 1351ه.ق) در دیوان خود چاپ بیروت جلد اول صفحه 82 در قصیده عمریه مى گوید:

وَ قَوْلَة لِعَلىًّ قالَها عُمَرُ اَكْرِمْ بِسامِعِها اَعْظَمْ بِمُلقِیها

حَرَّقْتُ دارَكَ لا أَبْقى عَلَیْكَ بِها اِنْ لَمْ تُبایِعْ وَ بنْتُ المُصطَفى فیها

«چه نیكو سخنى عمر به على (علیه السلام) گفت: شنونده این كلام را گرامى بدار و گوینده اش را بزرگ بدار، به آتش مى كشم خانه ات را و نمى گذارم در آن بمانى، در صورتى كه بیعت نكنى اگر چه دختر محمد (صلى الله علیه وآله)در آن خانه باشد».

ـ همان گونه كه در ابتداء این قسمت اشاره شد روایات و سخنان علماى اهل سنت پیرامون این موضوع بسیار است كه آوردن همه آنها در این چند صفحه ممكن نیست و در این جا به چند تن از علماى بزرگ دیگر آنها اشاره مى كنیم و از آوردن عبارتهاى آنها كه غالباً مشابه عبارتهاى گذشته است صرفنظر شد.

ـ متقى هندى (كنزالعمال جلد 5 صفحه 651).

ـ نویرى (نهایة الارب فى فنون الادب جلد 19، صفحه 40) .

ـ صفدى (الوافى بالوافیات جلد 17 صفحه 311).

ـ ابن عبدالبر (الاستیعاب جلد 3 صفحه 975).

ـ یعقوبى (تاریخ یعقوبى جلد 2 صفحه 123) و... .

پس روى هم رفته نتیجه مى گیریم كه این وقایع مهم كه به صورت تصریح وگاه به صورت تأویل در كتب اهل سنت اشاره به آن شده است جز حقیقت و واقعیت مسلم چیز دیگرى نیست اگرچه برخى جاهلان ومتعصبان دربرابر آن اظهار سكوت یا انكارمى كنند و البته سخن پیرامون این ماجرا وتحلیل آن بسیار زیاد است

قسمت دوم ـ شهادت حضرت محسن بن على(علیه السلام)


1
ـ ابن شهر آشوب سروى در كتاب «المناقب» خود جلد سوم صفحه 132 از كتاب «المعارف» ابن قتیبه دینورى نقل مى كند :

«فرزندان فاطمه(علیها السلام) عبارتنداز :حسن ،حسین،زینب وأم كلثوم (علیهم السلام) و همانا «محسن» از ضربه «قنفذ عدوى» كشته شد.


2ـ مسعودى در«اثبات الوصیه» صفحه 142 مى نویسد:

«... آنان در هجوم به خانه، فاطمه(علیها السلام) سیده زنان را در پشت درب چنان فشار دادند كه محسن را سقط كرد!»

3ـ شهرستانى در كتاب «الملل والنحل» چاپ بیروت جلد اول صفحه 57 مى گوید:نظام گفته است :

«همانا عمر چنان ضربه اى به شكم فاطمه(علیها السلام) در روز بیعت زد كه فاطمه(علیها السلام)جنین خود را از شكم انداخت.»

4ـ ذهبى در كتاب «المیزان الا عتدال» جلد اول صفحه 139 رقم 552 مى نویسد:

«اِنَّ عمر رَفَسَ فاطمه حتّى اُسقطتْ بمحسن »

«بدون شك عمر چنان لگدى به فاطمه (علیها السلام) زد كه «محسن» از او سقط شد.»

5ـ صفدى در كتاب خود به نام «الوافى بالوفیات» جلد ششم صفحه 17 مى گوید:

«نظام معتزلى معتقد است كه بدون شك عمر در روز بیعت چنان فاطمه را زد كه «محسن »رااز شكم انداخت.»

6ـ الاسفرائینى التمیمى دركتاب«الفرق بین الفرق» صفحه 107 مشابه عبارت فوق را مى آورد.
7ـ الحموئى الجوینى الشافعى در كتاب«الفرائد السمطین» جلد دوم صفحه 35 با اسناد خود از ابن عباس روایت مى كند:

كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمودند:«... بدرستیكه مى بینم بعد از من غم و غصه در خانه دخترم فاطمه(علیها السلام)وارد مى شود وهتك حرمت مى شود وحقّش غصب مى شود واز ارثش منع مى شود و پهلویش شكسته مى شود و او ندا مى دهد یا محمداه!پس جواب داده نمى شود!»

8 ـ ابن ابى الحدید معتزلى در «شرح نهج البلا غه» چاپ بیروت جلد چهاردهم صفحه 192 مى گوید:

« عده اى از مشركین از جمله «هباربن أسود» به قصد اذیت كردن زینب دختر حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه وآله)(كه از مكه به سمت مدینه حركت كرده بود) ناقه او را تعقیب كردند. اول كسى كه از مشركین به ناقه زینب رسید هبّاربن أسود بودكه به محض رسیدن نیزه اى بطرف هودج زینب رها كرد. زینب كه حا مله بود از این حمله ترسیدو چون كه به مدینه رسید بچه اش را سقط كرده بود . بهمین خاطر پیامبر(صلى الله علیه وآله)دستور داد كه هر كجا هبّار بن أسود را دیدند آن را به قتل برسانند.»

ابن ابى الحدید بعد از نقل این خبر مى گوید: این خبر را براى «نقیب أبى جعفر» كه خدایش رحمت كند خواندم.

نقیب گفت:«وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بخاطر ترساندن زینب و سقط شدن فرزند او ، خون «هبّار بن أسود» را مباح كرد، روشن است كه اگر در زمان فاطمه (علیها السلام) زنده بود بدون شك خون كسانى كه فاطمه (علیها السلام) را ترسانده تا بچه اش را سقط كرد، مباح مى كرد.»

ابن ابى الحدید مى گوید به نقیب گفتم: آیا مى توانم این خبر را كه «عده اى فاطمه (علیها السلام) را ترساندند تا این كه فرزندش محسن را سقط كرد.» از شما نقل كنم، نقیب گفت:«نه! از من نقل نكن و لكن بطلان این خبر را نیز از من نقل نكن چرا كه من در مورد این خبر نظر و عقیده اى نمى دهم!!»

در تحلیل سخن نقیب باید گفت كه این سخن نقیب نشان مى دهد كه وقوع ماجراى (اسقاط جنین) براى او به اثبات رسیده است چرا كه اگر چنین نبود با توجه به عقیده مذهبى او ماجرا را به طور كامل نفى مى كرد و مى گفت: بطلان این خبر را از من نقل كن ولى از آنجا كه براى او اثبات شده ولى تعصب مذهبى او اجازه نمى دهد كه به طور قطعى ماجرا را تصدیق كند پس آن را در بوته شك و ابهام مى گذارد و مى گوید من در این مورد شك دارم!
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:20 توسط زهرا| |

با وجود اسناد و مدارك گفته شده كه همه از مصادر اهل تسنن است ، شبهاتى در این باره مطرح مى كنند كه قصد دارند اصل ماجرا را انكار نمایند، از جمله آنها این كه چرا حضرت زهرا(علیها السلام) با وجود حضرت على(علیه السلام) در خانه، درب را باز كرد و یا اینكه چرا حضرت على(علیه السلام) با این همه شجاعت و مجاهدت ها ساكت مى نشیند تا اینگونه همسرش جسارت شود؟

اولاً در ابتدا مى گوییم عظمت وشرافت حضرت زهرا (علیها السلام) در نزد نبى اكرم (صلى الله علیه وآله) چیزى است كه همه اهل سنت به آن اعتراف دارند ودر اینجا نیكوست به برخى از روایات آنان اشاره كنیم :

«قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله)(وهواخذ بیدها ـ أى فاطمه ):

مَن عرف هذه فقد عرفها ومَن لم یعرفها فهى بضعة منى و روحى بین جنبى فمن آذاها فقد آذانى»

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) (در حالیكه دست فاطمه (علیها السلام)را گرفته بود) فرمودند: هركس این شخص (فاطمه) را مى شناسد پس به تحقیق شناخته است و هر كس او را نمى شناسد پس او پاره تن من و روحم در سینه من است پس هر كس او را اذیت كند پس به تحقیق مرا اذیت كرده است» و یا اینكه «انَّ اللّهَ یغضبُ لِغضبِ فاطمة و یرضى لِرِضاها»

و نیكوست بگوییم ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه جلد 9 ص 193 مى نویسد رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فاطمه را بیش از آنچه كه مردم گمان داشتند و بیش از آنچه كه مردان به دخترانشان احترام مى گذاشتند گرامى مى داشت تا آنجا كه از مرز محبت پدران نسبت به فرزندان گذشت و نه یكبار بلكه بارها و بارها در مكانها و موقعیت هاى گوناگون، و نه فقط در یك جا، بلكه در حضور عام و خاص مى فرمودند: «یؤذیَنى ما یؤذیها و یَغْضِبُنى ما یَغْضِبُها» پس با توجه به مطالب فوق مى گوییم كه حضرت زهرا(علیها السلام) پشت درب خانه آمدند تا با استفاده از مقام و منزلت خود بتواند آنها را دفع كند و آنان را از انجام آن كار زشت و ناپسند باز دارد همان گونه كه در تاریخ آمده است كه عده اى از مهاجمین با شنیدن صداى آن حضرت برگشتند ولى عمر با افرادى همچنان پشت درب خانه ایستاده بودند.

ثانیاً همانگونه كه بعضى از اهل سنت هم اعتراف دارند رسول خدا (صلى الله علیه وآله) وقایع بعد از خود را براى امیرالمؤمنین على (علیه السلام) بیان فرمودند و از ایشان عهد و پیمان صبر در برابر آنچه كه بعد از او واقع مى شود
گرفتند چنانچه در مناقب خوارزمى صفحه 146، حدیث 171 و فرائد السمطین جلد 1 صفحه 270 روایتى آمده است كه دال بر این مطلب است

ثالثاً شواهدى وجود دارد مبنى بر اینكه مهاجمان قصد داشتند اگر حضرت على (علیه السلام) درب را باز مى كرد و از بیعت سرپیچى مى نمود،حضرت را با ضرب و شتم به مسجد مى بردند و بعداً ضمن تحریف مسائل با استفاده از نفوذ و قدرتى كه داشتند(مى گفتند براى عرض تسلیت و احوال پرسى فاطمه زهرا(علیها السلام) رفته بودیم و حضرت على كه ابتدااز خلافت انصراف داده بود و حال پشیمان شده بود با ما از در خشونت وارد شد و ما هم از خویش دفاع كردیم و ما هم بنابر مصلحت مسلمین و حفظ دین و امت او را وادار به اطاعت كردیم ـ آنگاه تاریخ حق را به آنان مى داد و ماجرا بازى قدرت و سلطنت مى شد وآیندگان تحلیل صحیحى از ماجرا پیدا نمى كردند.


ولى حضرت با این عمل و آمدن حضرت زهرا(علیها السلام) پشت درب تمام این نقشه ها را باطل ساخت و فرصتى به تاریخ و نسلهاى بعدى داد تا بتوانند تصویر روشن ترى از وقایع داشته باشند.

این مهاجمان بودند كه به تكلیف خویش عمل نكردند و حرم اهل بیت را هتك حرمت كردند و آنچه نباید انجام مى دادند، انجام دادند!...


عده اى ازاهل سنت مى گویند: در بعضى از كتب اهل سنت اگر چه اشاره هایى به وقوع حوادث مذكور شده است اما در آنها تنها به تهدید و یا جمع كردن هیزم اكتفا شده ولى تصریحى بر انجام عمل آتش زدن وجود ندارد؟!

براى پاسخ دادن به این گفته جاهلانه یا از روى عناد نكات زیر را متذكر مى شویم:

اولاً باید گفت همانگونه كه در قسمت نخست از فصل اول از قول مسعودى ونظام عباراتى آوردیم كه كاملاًتصریح به آتش زدن درب خانه داشتند ودیگر جاى این سوال وشبهه باقى نمى ماند چرا كه یك روایت اهل سنت دراین زمینه براى ما كافى است .

ثانیاً هر انسان آگاه كه داراى عقل سلیم است هر حادثه اى را با توجه به شواهد و قرائن آن بررسى مى كند و آنرا به وجدان و انصاف خویش ارائه مى دهد و آنگاه قضاوت مى كند شمانیز خود قضاوت كنید.

در بعضى روایات تصریح شده كه ابابكر گفت اگر مخالفت در بیعت كردند با آنان مقابله كنید.

در بخشى دیگر از روایات تصریح شده بود كه آنان صدیقه طاهره را تهدید به آتش زدن خانه ولو با اهل آن كردند.

وبرخى اشاره مى كنند كه عمر قسم خورد كه اگر از خانه خارج نشدند خانه را به آتش مى كشد .

وبعضى مى نویسند كه آنان از خارج شدن از خانه خوددارى كردند.

در بعضى از سندها به جمع كردن هیزم پشت درب خانه اشاره شده است.

و دسته اى دیگر از راویان آوردن آتش را نیز بیان كرده اند .

در بعضى دیگر اشاره به این دارد كه عمر فریاد زد كه خانه را به آتش بكشید.

در روایات متواتر، طبق نص آنها دفن شبانه حضرت زهرا(علیها السلام) را بر طبق وصیت خود ایشان آوردیم و اینكه اجازه ندهد كه شیخین بر او نماز گذارد و حتى هنوز هم قبر ایشان مخفى است.

گفتیم كه حضرت با غضب و ناراحتى از آنان وفات كردند .

حال آیا بر انسان علم قطعى پیدا نمى شود كه آتش زدن در و سایر جنایاتى كه شیعه در كتب معتبره خود به شرح آنها پرداخته انجام شده است؟! تمام اسباب و شرایط و انگیزه لازم براى وقوع فجایع وجود داشته چگونه عمل انجام نشده؟!

آرى عملى كه ما معتقدیم انجام نشداین است كه خانه را با اهل آن آتش نزدند یعنى آنان قصد داشتند تمام خانه را با تمام ساكنین آن آتش بزنند اما نتوانستند و تنها درب خانه را آتش زدند.

ثالثاً تمامى راویان حدیث، آنچه را به چشم خود مى بینند نقل مى كنند، بخصوص اگر حادثه اى با ازدحام جمعیّت به وقوع رسد، پس ممكن است هر راوى بخشى از حادثه را ذكر كند و نه تمام آنرا. اما به هر حال نقل بخشى از حادثه، دلیلى بر ردّ كردن سایر قسمتهاى ماجرا نمى باشد. و ما در آثار راویان شواهدى بر انجام عمل آتش زدن و سقط جنین و آوردن حضرت على (علیه السلام) را به اجبار در مسجد داریم كه ارائه شد.

رابعاً اگر قرار بود این مسائل آنگونه كه شایسته بود نقل مى شد، كه ننگ بزرگى براى عاملان آن و فضاحتى براى حامیان آنان بود! هر چند عاملان و نقل كنندگان با تحریف تاریخ و احادیث، ننگى عظیم تر را بر خود خریدند و دست به از بین بردن حقایق تاریخى زدند (كه در پایان این بخش به آن اشاراتى خواهیم داشت).


و باید گفت همین اشاره به تهدید و آوردن آتش و یا جمع كردن هیزم(كه برخى متعصبان وجاهلان فقط به این امور قائل هستند نه بیشتر) ما را كفایت مى كند بر قبح و فضاحت عمل، انجام دهندگان آن و تبرّى جستن از ایشان، چگونه عاملان این كار هیچ ابائى از بى حرمتى به خانه اى كه در آن اهل بیت پیامبر بودند نداشتند؟

خانه، چه خانه اى! آن خانه اى كه در زمره خانه هایى است كه خداوند آن را بلند مرتبه و رفیع گردانیده «فى بیوت اذن اللّه أن ترفع و یذكر فیها اسمه، یسبح لهُ فیها بالغدو و الأصال »

در خانه هایى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت یابد و در آن ذكر خدا شود و صبح و شام تسبیح و تنزیه ذات پاك او كنند.

افراد، كدام افراد؟! افرادى كه اهل بیت پیامبر بودند: جوانان اهل بهشت و به گفته استاد جعفر سبحانى در تفسیر آیه مذكور، شرافت بیت و خانه ناشى از شرافت و عظمت صاحبان آن و اینكه در آن ساكنانش هر صبح و شام ذكر خدا گویند مى باشد مگر بر طبق آیه قرآن در اسلام دستور نداریم كه: «اى كسانى كه به خداایمان آوردیدبه خانه هاى پیغمبرداخل نشوید مگر آنكه اجازه دهد»(احزاب :53)


مهاجمان چگونه به خود اجازه دادند كه ساكنین این خانه را تهدید كنند، همه ساكنینى كه به اذعان همه اهل ذكر و از كسانیكه از اهل بهشت هستند با كدام حق، بدون اجازه و با اجبار وارد خانه شده و ساكنان را از خانه بیرون كشیدند؟

آیا آنان متهّم نیستند كه كسى را تهدید كردند كه غضب او غضب خدا رضایت او رضایت خدا مى باشد؟! آن هم در زمانى كه او داغدار از دست دادن پدر بزرگوارش بود؟! مى گویند: نارضایتى فاطمه (علیها السلام) از ابوبكر و عمر بخشیده شده است.... و خداوند آمرزنده و مهربان است و اگر گناهى بوده گناه صغیره بوده و باعث نمى شود كه از آنها تبرّى و بیزارى جست و تولّى و دوست داشتن ابابكر و عمر از بین نمى رود.
سؤالى كه در اینجا مطرح است این است كه گوینده این سخن چگونه او از این بخشش اطلاع پیدا كرده است؟! آیا حضرت فاطمه (علیها السلام) آنها را بخشیده كه خود اهل تسنن اقرار دارند كه فاطمه(علیها السلام) با غضب آنان از دنیا رفت یا اینكه خدا و رسول آنها بخشیده كه این مدعى نیاز به اثبات دارد در حالى كه روایات و آیاتى كه ذكر شد، رضایت خدا و رسول او را منوط بر رضایت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(علیها السلام)مى دانست.


همان طور كه ذكر شد آزار و اذیت فاطمه زهرا(علیها السلام) كه همان آزار و اذیت رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) و خداوند متعال است طبق نص آیه قرآن لعنت ابدى در دنیا و آخرت و عذاب مهین را در بر خواهد داشت آیا عملى كه لعنت ابدى خداوند را شامل مى شود ذنب بخشودنى است و گناه صغیره است؟
!

به هر حال غضب و خشم فاطمه زهرا(علیها السلام) را به دنبال داشته است و این یك سنت نبوى است كه از كسانى كه موجب خشم و ناراحتى فاطمه زهرا(علیها السلام)شده اند باید تبرّى جست، طبق نص قرآن كریم كه مى فرماید: «پیدا نخواهید كرد مردمى را كه به خدا و روز قیامت ایمان آوردند كه دوستى با دشمنان خدا و رسول او كنند ولو اینكه آن دشمنان پدران یا فرزندان و یا برادران و اقوام آنها باشد.
»

«بنابراین از نظر قرآن نباید دوستى و دشمنى مخلوط گردد. دوست پیامبر (صلى الله علیه وآله) و فاطمه(علیها السلام) باید با دوست آنها دوست باشد و از دشمن آنها تبرّى بجوید، آنهایى كه فاطمه(علیها السلام) و پیامبر را به غضب آورند و فاطمه(س) با غضب از دست آنها از دنیا رفت. قهراً دشمن فاطمه(علیها السلام) و رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) هستند و با دشمن فاطمه(س) و پیامبر نمى توان دوست بود»

ماحصل كلام آنكه این شبهه ها و مسائل تمام بخاطر دورى جستن از قبول واقعیت و تحریف حقیقت است و این تحریف چیز جدیدى نیست و از زمان خود خلفا آغاز شده است كه در ادامه خواهیم آورد.

شیخ طوسى در تلخیص خود بر كتاب الشافى سید مرتضى در ج3 ص76 مى نویسد: « در آغاز محدثان از نقل جسارتهایى كه به ساحت دخت پیامبر اكرم وارد شده امتناع نمى كردند و این مطلب در میان آنان مشهور بود كه مأمور خلیفه در خانه را بر فاطمه زهرا(علیها السلام) زد و... فرزندى كه در رحم داشت سقط كرد و قنفذ به امر عمر زهرا(علیها السلام) را زیر تاریانه گرفت تا دست از على(علیه السلام) بردارد.

ولى بعدها دیدند كه نقل این مطالب با مقام و موقعیّت خلفا. سازگار نیست و از نقل آن خود دارى كردند و گواه آن در كتاب الملل و نحل ج 1 ص 57 (چاپ بیروت) بیابید كه ابراهیم بن سیّار معروف به نظام گوید:

«عمر در ایام اخذ بیعت درب را بر پهلوى فاطمه زد و او بچه اى در رحم داشت سقط كرد و نیز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حالیكه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسین كسى دیگر نبود»
.

همچنین اسناد تاریخى بسیارى نیز از بزرگان شیعه و نیز دیگر فِرق یعنى اسماعیلیه وجود دارد كه دلیل بر آزار و اذیت اهل بیت پیامبر و فجایع آتش زدن درب دارد. به عنوان مثال
:

قاضى نعمان (متوفاى 363ه.ق ) كه اسماعیلى مذهب است در شعر خود به شرح كامل وقایع بعد از وفات پیامبر مى پردازد تا اینكه مى گوید:


حتّى أتو باب البتول فاطمه و هحالهم قالیة مصارمه

فوقفت عن دونه تغدلهم فكسر الباب لهم اوّلهم

فاقتحموا حجابها فغولت فضربوها بینهم فأسقطت

«(عمر و همراهان) آمدند تا به درب خانه فاطمه رسیدند، فاطمه كه از آنان بریده بود (ناراحت بود) پشت در ایستاد تا آنان را باز دارد، اما سر كرده آنان (عمر) در را شكست و مهاجمان وارد خانه شدند، فاطمه فریاد بر آورده پس او را چنان زدند كه بچه اش را سقط كرد».

و سپس اشاره دارد به تدفین شبانه حضرت در شب و اینكه حضرت با اندوه و ناراحتى از دنیا رفتند و مى گوید:

صلّى علیها ربّها من ماضیّه و هى عن الامة غیر راضیه

«خداوند بر او درود و رحمت فرستد اما او از دست امت پیامبر ناخشنود بود (و از دنیا رفت).

مى بینیدكه ازنخستین قرن هاى تاریخ اسلام شاعران مظلومیّتهاى حضرت زهرا (علیها السلام) را در سروده هاى خود آورده اند، برخى از این شاعران یا معاصر امامان معصوم بودند یا در روزهاى نزدیك به عصر ائمه زندگى مى كردند و نزد تاریخ شناسان و اهل فن واضح است كه شعر خود یك سند تاریخى قوى و بلكه تأكید و ثبوت مضمون آن از روایات ناقلان و محدثان و محققان قوى تر است.

مثلاً سید حمیرى (متوفاى 173 ه.ق) معاصر امام صادق (علیه السلام) و امام موسى بن جعفر (علیه السلام) بوده و در اشعار خود تصریح به آزار و اذیت حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)كرده است


و یا عبداللّه عمّار برقى (متوفاى 245 ه.ق) در اشعار خود دارد: «از خانه او آتش هیزمى شعله ور ساختند و آن را به روى ساكنان آتش زدند و آنان را به باد ناسزا گرفتند. در خانه كسى نبود مگر پاكیزه زنان ـ فاطمه(علیها السلام) و صدّیق (على(علیه السلام)) و سبط پیغمبر حسن(علیه السلام) و حسین (علیه السلام)»

و در كتاب المناظرات نوشته أبى عبداللّه بن هیثم (296 ه.ق) در صفحه 61 كه در آن مناظرات مؤلف با أبا عبداللّه رهبر جنبش فاطمیّه مغرب پیرامون حضرت فاطمه(علیها السلام)نوشته شده است
تعابیرى بسیار جالب و بى نظیر آمده است و در آن تصریح به غصب ارث فاطمه زهرا(علیها السلام) و به شهادت رساندن حضرت و سقط جنین ایشان آمده است.

سؤالى كه شاید در ذهن مطرح شود این است كه:

ـ چرا شبهه افكنان دست به تحریف تاریخ مى زنند و از نقل حقایق خود دارى مى كنند؟ همان طور كه در مقدمه مقاله اشاره شد مى توان دلایل زیر را در جواب این سؤال ذكر كرد:

احمدبن احمل مى گوید: 1- حب و محبت شدید آنان نسبت به خلفا و صحابه پیامبر بطور عموم با وجود تصریح قرآن كریم به نفاق بعضى از آنان و روایات فراوانى كه در ذمّ بعضى از آنها آمده است.

2- آنان به عدالت جمیع صحابه شهادت مى دهند و اصل را عدالت آنها مى دانند.

3- مى گویند: خداوند تمام گناهان آنانرا مى بخشد (هر گناهى) پس چگونه ما كارى را كه خدا مى بخشد، نقل كنیم.

4- آنان سكوت درباره آنچه از صحابه صادر شده است را واجب مى دانند. «هرگاه دیدى شخصى اصحاب حضرت رسول را به بدى یاد مى كند بدان كه از اسلام خارج شده است و مسلمان نیست.»

5- آنان بخاطر شؤونات و مقام و منصبى كه در بین هواداران خود یافته اند از نقل حقیقت خوف دارند تا مبادا جایگاه آنان زیر سؤال رود.

6- آنان از طرح این سندها ـ كه كتب خویش دارند ـ خود دارى مى كنند تا مبادا گروهى از آنان به رافضه گرایش پیدا كنند( و بسیارى دلایل دیگر از جمله اینكه مردم طاقت شنیدن آن را نداشته باشند و حتى خودشان تحت الشعاع قرار گیرند و گرایشى به شیعه پیدا كنند.

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:17 توسط زهرا| |

نارضایتى هاى حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام)

از جمله مسائل قابل طرح وبحث كه علماى اهل سنّت از آن دورى مى جویند وبراى آن توجیهاتى مى آورند .مسئله ناراضى بودن حضرت زهرا(علیها السلام)از شیخین است (چه اینكه نا رضایتى حضرت فاطمه (علیها السلام)، نارضایتى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ودر نتیجه نا رضایتى خداوند بارى تعالى است )  در این فصل باذكر اسناد ومداركى از اسلاف اهل سنّت كه ازمعتمدین وبزرگان ایشان هستند،این مسئله ودلائل آنرا مورد بررسى قرار میدهم وقضاوت نهائى را به عهده وجدان انسانهاى منصف وآگاه مى گذارم .

قسمت اول ـ تدفین شبانه :

از دلایلى كه نارضایتى حضرت زهرا(علیها السلام) را مى رساند وعلماى اهل تسنّن در منابع خویش ذكر كرده اند ،تدفین مخفیانه وشبانه است .براستى چرا باید دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم (صلى الله علیه وآله) وصیت نمایند تاایشان را بدین گونه تدفین نمایند؟!

پاسخ این سؤال را در لابلاى كتب اهل تسنن جستجو مى كنیم!
1- محمدبن اسماعیل بخارى در الصحیح([3]) خود در ج 5، ص 177، چاپ احیاء الثرات ـ بیروتبا نقل سلسله سندى از عایشه مى گوید:

«فَوَجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتى توفّیت و عاشت بعد النبى سته اشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها على لیلاً و لَمْ یؤذن بها ابابكر.»

حضرت زهرا(علیها السلام) ابابكر را به خاطر آن (ماجراى فدك) با حالت خشم و غضب ترك كرده و با او صحبت نكرد تا وفات كرد و بعد از حضرت رسول اكرم (صلى الله علیه وآله)شش ماه زندگى كرد و وقتى وفات نمود ـ همسرش على او را دفن كرد و به ابابكر اجازه نداد (كه در تشییع و تدفین و نماز بر او شركت كند).

2- احمد البیهقى در السنن الكبرى ج6، ص 300، چاپ بیروت مى نویسد
:

«فغصبت فاطمة (علیها السلام) ـ على ابى بكر، و هجرته، فلم تكلّمه حتى ماتت فدفنها على (علیه السلام) لیلاً».

حضرت فاطمه بر ابوبكر غضب كرد و خشمناك شد و او را رها كرد و اعراض نمود و با او صحبت نكرد تا این كه وفات كرد و او را على (علیه السلام) شبانه دفن كرد».

3- مسلم بن الحجّاج القشیرى در الصحیح ج3، ص 1380 (چاپ مصر) نویسد:

چون فاطمه (علیها السلام) وفات یافت شوهرش على (علیها السلام) شبانه بر او نماز خواند و او را دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد كه بر جنازه او حاضر شود و بر او نماز بخواند».

4ـ ابن اثیر در كتاب«الكامل فى التاریخ» ج 2 ص 126 و همچنین در مصادر متعددى نقل شده است كه:«معمّر روایت مى كند از زهرى از عایشه در مورد آنچه بین فاطمه (علیها السلام) و ابابكر درباره میراث پیامبر گذشت كه: حضرت زهرا از او اعراض كرد و با او صحبت نكرد تا اینكه وفات كرد و بعد از نبى اكرم(صلى الله علیه وآله)شش ماه زندگى كرد و وقتى وفات نمود، او را همسرش (على (علیه السلام)) دفن كرد و به ابابكر اجازه نداد كه بر جنازه او حاضر شود و نماز بخواند.

5- حافظ عبد الدّین محمد بن أبى شبیه در ج4 كتاب المصّنف ص 141 نقل مى كند:

«ان علیّاً دفن فاطمه لیلاً»

6- اُبى فلاح الحنبلى در كتاب شذرات الذهب ج اول ص 15 (چاپ قاهره):

«و غسَّل فاطمةُ، اسماء بنت عمیس و على (علیه السلام) و دفنها لیلاً».

7- سیوطى در كتاب الثغور الباسمه ص 15(چاپ بمبئى) آورده است:

«و غَسلها زوجها على، و صَلّى علیها و دفنها لیلاً».

8- عبدالرحمن بن عمرو الدمشقى در كتاب تاریخ أبى ذرعة ج1، ص 290 چاپ دمشق گوید: «توفّیت فاطمة، بعد رسول اللّه (صلى الله علیه وآله) بستّه اشهر، فدفنها على بن ابى طالب لیلاً».

9ـ ابن ابى الحدیددر شرح نهج البلاغه ج 6 ص 50 مى نویسد:

«صحیح در نزد من این است كه حضرت زهرا (علیها السلام) وفات نمود درحالى كه بر ابوبكر و عمر خشمگین بود و به درستیكه او وصیت كرده بود كه آن دو بر (جنازه) او نماز نخوانند.»

لازم به یادآورى است كه در منابع ذكر شده دراین قسمت از اهل سنت علاوه بر تدفین شبانه به مورد دیگرى نیز توجّه شده بود و آن اعراض حضرت زهرا(علیها السلام)از ابابكر و عدم تكلّم ایشان با او تا زمان وفات است و این خود نیز دلیلى دیگر بر غضب حضرت فاطمه (علیها السلام) بر او دارد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:11 توسط زهرا| |

ميخ در...سينه زهرا...خون!

دوباره نگاه مي كنم. ميخ در با ضرب تمام سينه زهرا(س) را شكافته, و خون به شدت جاري است.
صداي شكستن سينه زهرا شنيده شد.
دست نابكار تازيانه هم زد.
غلاف شمشير هم به پهلوي او زد.
واي فاطمه بيهوش شد! آخ محسن كشته شد!!!!
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:40 توسط زهرا| |

در را... بر فاطمه(س)... زدند!

فرياد فاطمه(س) به ناله تبديل شد! خدا نكند كودکش را...!؟
آه درب را بر روي فاطمه(س) زدند!... و او بين در و ديوار است. محسن چه مي شود؟
ظاهرا كار از كار كذشت. خدايا...!! صداي فاطمه (س) است: آي فضه مرا درياب. محسنم را كشتند. مرا به خانه ببر. خودم طاقت ندارم...!؟
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:39 توسط زهرا| |

مواظب...محسن...است!!

فاطمه(س) خود را خم كرده و در را محكم فشار مي دهد تا به فرزندش اصابت نكند. شعله هاي آتش همچنان صورتش را سرخ مي كند ولي او مواظب محسن است.
مهاجمين زيادند. همه حمله كرده اند. نه دين دارند, نه وجدان! نه انسانيت دارند, نه شرف! اهل جاهليتند!
فهميدند فاطمه(س) است ولي در كار خود هستند! مي خواهند وارد خانه شوند, به هر قيمتي كه باشد! هر كس پشت در باشد!!!هر كس كشته شود!! هر كس زير دست و پا برود!!! عجيب است كه با شنيدن صداي فاطمه (س) بلندتر فرياد مي زنند!!!
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:37 توسط زهرا| |

آتش... صورتش را... سرخ!؟

فاطمه جان تو را به رسول خدا كنار بيا. به جان علي از در دور شو. به خاطر محسن درون خانه بيا!
پاهايم بي طاقت شده! واي جه مي بينم؟ در باز شد! فاطمه(س) بين در و ديوار است !!
مي خواهد خم شود تا فرزند را حفظ كند, آتش از پايين در بر صورتش مي زند! مي خواهد بايستد محسنش از دست مي رود! محلتي نمانده فقط يك لحظه!!!
فرياد فاطمه را مي شنوم. آه, او كه تا به حال در عمرش فرياد نكشيده , جه مي خواهد؟!
افسوس كه دستم نمي رسد او را كمك كنم. علي كجاست؟ فضه! حسن! حسين! زينب! ام كلثوم! شما كجاييد؟
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:36 توسط زهرا| |

« أَلاَ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ »
 
هود:18
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:11 توسط زهرا| |

و عمر فرياد زد :
براي من هيزم بياوريد!
قسم به آنكه جانم در دست اوست ، از خانه خارج شويد و گرنه خانه را به همه اهلش به آتش خواهم كشيد . مردم گفتند :
فاطمه(س) در اين خانه است!!!!!
عمر گفت :
اگرچه فاطمه در خانه باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مدرك : الامامه و السياسه 1/19
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:10 توسط زهرا| |

صدای...شکستن...در

صدای شکستن در می آید. می خواهند با لگد آن را از جا بکنند؟
چرا فاطمه (س) از پشت در کنار نمی آید؟ چرا همچنان در را فشار می دهد و نمی گذارد آن را باز کنند؟
خدایا این در مسمار دارد؟ پایین آن آتش گرفته! خدایا این خانم باردار است؟ پس محسن چه می شود؟
چشمانم سیاهی می رود! خدایا فاطمه (س) چه حالی دارد؟
عجب در راه علی فداکاری می کند! نمی گذارد دشمنان او وارد این خانه شوند.
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:9 توسط زهرا| |

خدایا...علی ...یا...فضه؟

خدا کند علی در خانه باشد! پس چرا فاطمه(س) پشت در آمده؟!
آیا او در خانه است و نیامده؟! اگر هست خود نیامده یا فاطمه (س) راضی نشده او پشت در بیاید؟
خدایا حسن و حسین کنار مادر هستند یا تنها آمده؟
آی اهل خانه به من بگویید: حسنین و زینبین در خانه چه می کنند؟
گریه می کنند؟ فریاد می زنند؟ به گوشه ای پناه برده و می لرزند؟ بوی دود را می شنوند؟ شعله های آتش را می بینند؟ فریاد مهاجمین را می شنوند؟
خدایا چرا فاطمه(س) پشت در آمده؟ چرا فضه نمی آید این بانوی باردار را به درون خانه برگرداند؟!
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط زهرا| |

محسن...همراه...اوست!

نکند این فاطمه(س) است که پشت در آمده؟!
آه خدای من محسن همراه اوست! خدا کند فاطمه(س) نباشد.
کاش صدایش را از پشت در بلند کند تا مهاجمان مراعات کنند و حرمت ناموس و حرمت بانوی باردار و حرمت فرزند او را در نظر بگیرند.
اگر بدانند چه کسی پشت در آمده حتما باز می گردند!...و صدایشان را پایین می آورند!!...و آتش را خاموش می کنند!!!
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:4 توسط زهرا| |

بوی دود...شعلهً آتش!

خدایا بوی دود می آید! شعله های آتش را می بینم که بر در خانه گرفته و نیمی از آن را سوزانده و همچنان بالا می رود.
خدا کند اهل خانه بیرون رفتته باشند. خدا کند کسی پشت در نباشد. خدا کند زود از شعله آتش باخبر شوند و بچه ها را نحات دهند.
ای کاش می توانستم فریاد بزنم و اهل خانه را خبر کنم تا پناهی بگیرند.
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:1 توسط زهرا| |

ای آتش...!
ای آتش اینک با توهستم. اینان به خدا و پیامبر معتقد نیستند تا حرمت عزیزان وحی را پاس بدارند!
تو مسوزان عزیزان این خانه را! اینان داغ دیده اند. تازه عزیز خود پیامبر بزرگ را از دست داده اند. بگذار با غم خود بسوزند. تو بر سوز آنان میفزا.
اهل خانه در محاصره اند. هجوم مردم! هجوم آتش! هجوم دود! هجوم فریاد!
بچه ها وحشت می کنند. اینقدر زبانه مکش!
مادررا و محسن را ـ که پشت در هستند ـ مواظب باش!
از عرش این خانه را می نگرند! اینجا جای آتش نیست!
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:53 توسط زهرا| |

ای به پا کنندهً... آتش...!

ای به پا کنندهً آتش بر در خانهً فاطمه(س)" آهسته تر فریاد بزن!
می دانی پشت این در چه کسی آمده است؟! جمعیتی که همراه آورده ای باعث وحشت بانویی می شوند که محسن همراه اوست! به همراهانت بگو ساکت باشند که ناموس خدا در خانه است و عزیزان پیامبر کنار اویند!
هیزم آورده اید! اینجا کجاست؟ چرا آنها را کنار دیوار خانه می چینید؟ سکوت علی اینچنین آتش غضب شما را بر افروخته است! شعله های سوزان قلب سوخته علی و زهرا علیهما سلام ـ که در این خانه اند ـ برای گدازشان کم بود که از بیرون نیز آتش می افروزید؟!
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:52 توسط زهرا| |

قال مولانا الإمام المهدي «عجل الله تعالي فرجه الشريف»:

وفي ابنة رسول الله «صلي الله عليه وآله وسلم» لي أسوة حسنة( حضرت حجت u در باره حضرت زهرا )سلام الله عليها( مي فرمايد: دختر رسول الله سرمشق وأسوه نيكوئي برايم مي باشد.[1] اولين مدافع ولايت وامامـت حضـرت زهـرا «سلام الله عليها» مي فرمايد: «… فوالله لا أسكت ليلاً ولا نهارً أو الحق بأبي رسول الله «صلي الله عليه وآله وسلم». يعني: قسم به خداي متعال كه شب وروز از گريه ودفاع از حق وافشاي سردمداران ظلم وجور ساكت ننشينم تا به پدرم رسول الله «صلي الله عليه وآله وسلم» ملحق شوم. آن زماني كه حضرت به رغم اندوه فقدان پدري هم چون خاتم الرسل، بر مظلوميت همسر ومصائب وارده گريه مي كردند وبراي دفاع از اسلام وابراز حقانيت امام مفترض الطاعة امير المؤمنين u اين جملات را بيان فرمودند، حكومت وحكومتيان بسيار سخت به وحشت افتاده بيم آن را داشتند كه با ادامه اين حركت مردمي عليه آنها شورش بنمايند آنان با لطايف وحيل از حضرت خواستند يا از گريه ها در دل شب، دست بر دارند يا در روز عزاداري وگريه نكنند. حضرت زهرا )سلام الله عليها( در پاسخ فرمودند:«ما أقل مكثي بينهم وما أقرب من بين أظهرهم فوالله لا أسكت ليلاً ولا نهاراً أو الحق بأبي رسول الله» چه كوتاه است ماندنم، وچه نزديك است رفتنم از ميان آنها، سوگند به خداي متعال شب وروز از گريه ودفاع از حق وافشاي سردمداران جور وطغيان ساكت ننشينم تا به پدرم رسول الله ملحق شوم. چرا؟ چون، هنوز أولين قطرات اشك ديده در فقدان عزيزاش بر زمين آرام نگرفته وخشك نشده بود كه از غصب خلافت كه حق مسلم الهي همسر مظلومش بود خبر آوردند وغمي بزرگ برغم فقدان جانكاه پدر افزوده شد. اينجا بود كه اسلام وامامت را ياوري هم چون فاطمه «سلام الله عليها» لازم بود، اينجا بود كه مي بايست دلاوري چون زهراي مرضيه قد علم كند ودر پناه خانه وحي مقابل تمامي قداره كشان جاهليت ايستاده سخنراني كند ودر مقابل آماج فشارهاي جسمي وروحي پايداري نمايد، چون سكوت همسر مظلوم خود را نظاره فرمود، چون خواسته ودستور پدر به شويش، مهر سكوت بر لب هاي امام خود ديد، وچون دست هاي شير خدا را با ريسمان وصيت به صبر بسته ديد، دانست كه اكنون زمان جنگ وشمشير نيست. حال كه امير المؤمنين مأمور به سكوت است ودنياي اسلام را سكوتي مرگبارتر فرا گرفته. حال كه علي چون خورشيدي در پس ابرابها مانده در برابر دنياي جهل وتاريكي بي ياور گشته در گوشه خانه زانوي غم وصبر در بغل گرفته است وهمانند جنين در رحم مادر قرار گرفته است.[2] من كه مأمور به سكوت نيستم، بايد از امام وامامت وحريم ولايت دفاع كنم. پس لب به سخن گشود، چنان با شمشير بران كلام خويش را بر فرق وتارك كفر ونفاق فرود آورد وآن را دو نيم كرد كه تا قيام قيامت ننگ بيكران ورسوائي غصب خلافت بر پيشاني آن دژخيمان نقش بسته است. حال براي محقق ساختن اين هدف چه زجرها وچه ظلم هائي كه آن ريحانه رسول خدا متحمل نگشت، تا جائي كه بي بي دو عالم هر بامداد به دورترين نقطه بقيع مي رفت ودر مصائب وارده ودر اعتراض به سياست هاي ظالمانه حكام وغاصبان، در محلي به نام بيت الأحزان (كه توسط امير مؤمنان u به عنوان سايباني ساخته شده بود) ماتم گرفته، مي گريست وبه عزاداري مي پرداختند، ولي با تأسف وناباوري همان حكام وغاصبان خلافت آن درخت را قطع وسايبان را ويران كردند. آري درخت سايبان را از بن كندند تا اجر رسالت پيامبر (كه خدا دستور آن را در آيات قرآني صادر نموده بود) را اين گونه پاسخ گويند! زمانيكه حضرت زهرا «سلام الله عليها» در بستر بيماري بسر مي برد عده اي از همان بي خبران وجاهلان، به عيادت حضرتش آمدند و حضرت حتي در اين ديدارها ودر واپسين لحظات عمر شريفشان به دفاع از امام زمان خود امير المؤمنين u مي پردازند. به فرازي از آن سخنان اندوه بار حضرت اشاره مي كنيم: ... چه زشت وپست است شمشيرهاي كند وشكسته ونيزه هاي ناتوان، ومردان سست اراده وبد منظر ... أف بر شمشير هائي كه در دفاع از حق كند وشكسته است وگردن گردن كشان را از پيكره نفاق قطع نمي كند!أف بر نيزه هائي كه در حمله به دشمن ظالم سست وناتوان مي گردد وپيكر كفر را پاره نمي كند. أف بر مردان مست كه غاصب مكار را بر جايگاه وحي مي بينند واعتراض نمي كنند! در پي ظلم هاي وارده بر حضرت زهرا «سلام الله عليها» وتأثير كلمات وخطبه هاي آتشين آن حضرت بر عموم مردم، ابوبكر وعمر براي كاهش فشارهاي اجتماعي وسياسي بر حكومت وبه تظاهر براي دلجوئي وجبران ظلم هايشان به عيادت (با هدف سياسي) آن بانوي دو عالم رفتند. چون در كنار بستر حضرتش نشستند، ايشان روي سيلي خورده اش را از آنها به طرف ديوار برمي گرداند. چون سلام كردند جواب نشنيدند، پس حضرت فرمود: شما را به خدا قسم آيا نشنيده ايد كه پيامبر«صلي الله عليه وآله وسلم»فرمودند: رضايت فاطمه رضايت من وغضب فاطمه غضب من است وهر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته وآن كس كه فاطمه را راضي كند مرا راضي نموده وآن كس كه موجب خشم وغضب فاطمه شود مرا غضبناك كرده؟[3] هر دو گفتند: آري اين سخن را از پيامبر شنيده ايم. اينجا بود كه دخت نبي ضربه مهلكي بر تارك حكومت آنان فرود آورد وفرمود: خدا وملائكه خدا را شاهد مي گيرم كه شما مرا غضبناك كرده وآزرديد، من از شما راضي نخواهم شد وچون پيامبر را ملاقات كنم شكايت ظلم وجنايت هاي شما را به پدرم رسول الله خواهم نمود. سپس خطاب به أبوبكر كه حالتي ناباورانه به خود گرفته بود فرمود: «والله لأدعون عليك بعد كل صلاة أصليها».[4] به خدا قسم بعد از هر نماز به درگاه پروردگار بر تو نفرين مي كنم.[5]

[1] - بحار الانوار ج 53 ص 180. [2] - همان طوري كه حضرت زهرا)سلام الله عليها( مي فرمايد:‌ ديدم علي ابن أبي طالب را در گوشه ايي از حياط نشسته، خطاب كردم «يابن أبي طالب اشتملت شيمة الجنين» يعني: فرزند أبو طالب همانند جنين در رحم مادر، زانو بغل گرفته ايي. [3] - جلد 7 الغدير ص 235/ طبع 2. [4] - جلد 7 الغدير ص 231/ 235 طبع 2. [5] - الإمامة والسياسة ابن قتيبة ص 12 چاپ قاهره. بحار الأنوار ج 28 ص 357.

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:42 توسط زهرا| |

مادر!

مرا از عاشورا مترسان. مرا به كربلا دلداري مده. عاشورا اينجاست! كربلا اينجاست! اگر كسي جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر، خانه‌ي دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت مي‌كنند، خيمه‌هاي ذراري پيغمبر را آتش بزند. من بچه نيستم مادر! شمشيرهايي كه در كربلا به روي برادرم كشيده مي‌شود، ساخته‌ي كارگاه سقيفه است. نطفه‌ي اردوگاه ابن سعد در مشيمه‌ي سقيفه منعقد مي‌شود. اگر علي اينجا تنها نمانْد كه حسين در كربلا تنها نمي‌ماند. حسين در كربلا مي‌خواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است. پيامبري كه تو در خانه‌ي او و در حريم او مورد تعدي قرار گرفتي. تعدي به حريم فرزند پيامبر سنگين‌تر است يا نوه‌ي پيامبر؟ مادر! در كربلا هيچ زني ميان در و ديوار قرار نمي‌گيرد. خوت گفته‌اي ما حداكثر تازيانه مي‌خوريم، امّا ميخ آهنين بدنهايمان را سوراخ نمي‌كند. مادر! وقتي تو را از پشت در بيرون كشيدند، من ميخ‌هاي خونين را ديدم. نگو گريه نكن مادر! بايد مرد در اين مصيبت، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد. ما سخت‌جاني كرده‌ايم كه تا كنون زنده مانده‌ايم. نگو كه روزي سخت‌تر از عاشورا نيست. در عاشورا كودك شش‌ماهه به شهادت مي‌رسد، امّا تو كودك نيامده‌ات – محسن‌ات- به شهادت رسيد. من ديدم كه خودت را در آغوش فضّه انداختي و شنيدم كه به او گفتي: - فضّه مرا بگير كه محسنم را كشتند. پيش از اين اگر كسي صدايش را در خانه‌ي پيامبر بالا مي‌برد، وحي نازل مي‌شد كه «پايين بياوريد صدايتان را» اگر كسي پيامبر را به نام صدا مي‌كرد، وحي مي‌آمد كه «نام پيامبر را با احترام بياوريد.» هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده، خانه‌اش را آتش زدند. آن آتش كه عصر عاشورا به خيمه‌ها مي‌گيرد، مبدأش اينجاست. دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست. من كربلا را ميان در و ديوار ديدم وقتي كه ناله‌ي تو به آسمان بلند شد. بعد از اين هيچ كربلايي نمي‌تواند مرا اينقدر بسوزاند. شايد خدا مي‌خواهد مرا براي كربلا تمرين دهد تا كاروان اسرا را سرپرستي كنم، امّا اين چه تمريني است كه از خود مسابقه مشكل‌تر است؟ در كربلا دشمن به روشني خيمه‌ي كفر علم مي‌كند[1]، امّا اينها با پرچم اسلام آمدند، گفتند از فتنه مي‌هراسيم، فتنه بدتر از اين؟ ديگر چه مي‌خواست بشود؟ كدام انحراف ايجاد نشد؟ كدام جنايات به وقوع نپيوست؟ كدام حريم شكسته نشد؟ كاش كار به همين‌جا تمام مي‌شد. تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند، تو را كه از سر راه برداشتند، تازه به خانه ريختند. پدر كه تو را ديد، برق غيرت در چشمهاي خشمناكش درخشيد، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد، گردن و بيني‌اش را به خاك ماليد و چون شير غرّيد: - اي پسر صهّاك! قسم به خدايي كه محمد را به پيامبري برانگيخت، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم، به تو مي‌فهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعني چه؟ و باز خندق‌وار از روي او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نكند. امّا ... امّا ... تداعي‌اش جگرم را خاكستر مي‌كند. امّا به خود نيامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قُنفُذ و ابن خزائه و ديگران، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براي بيعت گرفتن به مسجد ببرند. ريسمان در گردن خورشيد. طناب بر گلوي حق. مظلوميّت محض. -------------------------------------------------------------------------------- 1- لا خَبَرٌ جَاءٌ وَ لاوَحْيٌ نَزَل- يزيد

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:39 توسط زهرا| |

توضيح : صحيح بخاري يكي از صحاح سته است كه سني ها پس از قرآن هيچ كتابي را به اندازه اين شش كتاب قبول ندارند و كليه مطالب مندرج در اين شش كتاب را صحيح مي دانند.

بخاري در صحيح خود داستان سقيفه را از قول عمر چنين تعريف مي كند :

وقتي كه پيامبر ازدنيا رفت ، از خبرهايي كه به ما رسيد ، يكي اين بود كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه يكديگر ، خود را به سقيفه رسانديم . علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگاميكه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرين ، مردمي به شماره اندك هستيد و.... .
من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت :
به خداقسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذار نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را بر زبان آورد .
او گفت :
اي گروه انصار ! آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد ، بي گمان ، اهل و برازنده آن هستيد . اما خلافت و فرمانروايي ، تنها در خور قبيله قريش است ، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به خيرخواهي شما ، يكي از اين دوتن را پيشنهاد مي كنم تا هريك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام ، يكي از انصار برخاست و گفت :
انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب
يعني من در ميان شما گروه انصار به منزله آن چوبي هستم كه پشت شتران را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند . حال كه چنين است شما مهاجريت براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم .
در پي اين سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . پس از اينكه از كار بيغت با ابوبكر فراغت يافتم ، به سوي سعد ابن عباده هجوم برديم ....... .[ اين هم اصحاب جليل القدر پيامبر كه سنيها معتقدند عادل هستند.]
بعد از همه اين حرفها ، اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردي به خلافت بيعت كند ، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .
-------------------------------------------------------------
صحيح بخاري ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلي ، 4/119-120
سيره ابن هشام ، 4/336/338
كنز العمال : 3/139 – حديث 2326
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:58 توسط زهرا| |

مقدمات هجوم3
انكار وفات پيامبر توسط عمر
يكي ديگر از دسيسه هاي عمر بن خطاب ، در راه غصب خلافت پيامبر ، انكار وفات آن حضرت بود . در آن زمان ابوبكر به دستور پيامبر ، مجبور به ترك مدينه و پيوستن به سپاه اسامه شده بود . (پيامبر مي خواستند منافقين در زمان وفاتشان در مدينه نباشند تا توطئه نكنند ). لذا عمر با انكار وفات رسولخدا در پي آن بود تا اجازه ندهد در زمينه خلافت كاري صورت گيرد ، تا هم پيمانش ( ابوبكر) خود را به مدينه برساند .
جالب است كه فردي كه داعيه دار خلافت پيامبر و زعامت امت اسلامي بود ، به يكباره آيات قرآن را فراموش كرد و نخواست كه به ياد بياورد كه خداوند در قرآن فرموده :
" وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم "
او شمشير به دست گرفته بود و با دهاني كف كرده در كوچه هاي مدينه راه مي رفت و فرياد مي زد كه:
" پيامبر نمرده است . او همچون موسي به ديدار خدايش رفته و باز مي گردد و دست پاي آناني را كه گمان مي كنند او مرده ، قطع خواهد نمود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
چه استدلال محكمي!!!!!
ابوبكر ، به مدينه آمد . به خانه پيامبر رفت و پس از اطمينان از شهادت رسول خدا بيرون آمد و اعلام كرد كه پيامبر (ص ) از دنيا رفته است . و اين آيه را تلاوت نمود :
" وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم "
در اين هنگام عمر فرياد زد :
" به خدا آنچه را خواندي در قرآن نديده بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:57 توسط زهرا| |

مقدمات هجوم2
داستان قلم و دوات ، توهين عمر به پيامبر ( در مدارك اهل سنت)

برخي از اصحاب صبح روز دوشنبه ( روز وفات پيامبر) گرد بستر آن حضرت جمع شدند . پيامبر فرمودند :
" اتوني بدوات و قرطاس اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده ابدا‌ "
" قلم و كاغذ بياوريد تا نامه اي براي شما بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد "
عمر گفت :
" ان النبي غلبه الوجع و عندكم كتاب الله ، حسبنا كتاب الله " (1)
" بيماري بر پيامبر غلبه كرده است – كنايه از اينكه نمي داند چه مي گويد – و نزد شما كتاب خداست و كتاب خدا ما را بس است "
در روايت ديگر، در طبقات ابن سعد ، آمده است كه ، در آن حال يكنفر از حاضران گفت :
" ان نبي الله ليهجر "(2)
" همانا پيامبر خدا هذيان مي گويد "
آري ! گوينده سخن همان بود كه گفت " حسبنا كتاب الله "

اعتراف عمر به اين عمل ننگين(در مدارك اهل سنت)
عمر خود به اين امر اعتراف كرده است . امام ابوالفضل احمد ابن ابي طاهر در كتاب تاريخ بغداد و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه 3/97 در شرح حال عمر :
يك روز طي مباحثه اي مفصل كه ميان ابن عباس و عمر در گرفت ، عمر گفت :
" پيامبر تصميم داشت كه به هنگام بيماري اش ، تصريح به نام او ( علي ابن ابيطالب ) كند ، ولي من نگذاشتم "

پيامبر آزرده گشتند
دسته اي گفتند : دستور پيامبر را انجام دهيد . پس از اين گفتگو و مجادله ، ديگران خواستند كه قلم و كاغذ بياورند ، اما پيامبر فرمودند :
" او بعد ماذا؟‌"(3)
" آيا پس از چه؟"
بعد از اين گستاخي عمر ، اگر قلم و كاغذ مي آوردند و پيامبر وصيت نامه اي مي نوشت كه در آن اسم علي بود مخالفان مي توانستند چند نفر بياورند و آنها شهادت بدهند كه پيامبر اين وصيت نامه را در حال هذيان نوشته است .
در آن هنگام چون نزاعشان بالا گرفت ، پيامبر فرمودند :
" قوموا عني ، لا ينبغي عند نبي تنازع "(4)
" از نزد من برخيزيد كه در محضر پيامبر ، نزاع كردن شايسته نيست "
----------------------------------------------------------------
1) صحيح بخاري باب كتابه العلم من كتاب العلم : 1/22
مسند احمد حنبل تحقيق احمد محمد شاكر ، حديث 2992
طبقات ابن سعد : 2/244 چاپ بيروت

2) طبقات ابن سعد 2/242 چاپ بيروت
صحيح بخاري ، باب جوائز الوفد من كتاب الجهاد 2/120 و باب اخراج اليهود من جزيره العرب 2/136 بدين لفظ آمده است :"فقالوا : هجر رسول الله صلي الله عليه و سلم "
صحيح مسلم ، باب من ترك الوصيه 5/76 و تاريخ طبري 3/193 بدين عبارت آمده است :
" ان رسول الله صلي الله عليه و سلم يهجر "

3) طبقات ابن سعد : 2/242 چاپ بيروت

4) تاريخ ابي الفداء 1/15
در صحيح بخاري باب كتابه العلم من كتاب العلم : 1/22 به اين لفظ آمده است :
" قال : قوموا عني و لا ينبغي عندي التنازع "
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:56 توسط زهرا| |

مقدمات هجوم1
رسول خدا ابوبكر را توبيخ مي كند ( مدارك اهل سنت )
يكي از كارهايي كه دشمنان امير مومنان پيوسته با آن مخالفت كرده و عليه آن كارشكني مي نمودند ، مساله جانشيني آن حضرت بوده است . آنان با يكديگر هم پيمان شدند تا امامت علي را نپذيرند و بدان تن ندهند . با وجود آنكه پيامبر آنان را به همراهي با لشكر اسامه بن زيد فرمان داده بود – تا هنگام وفات آن حضرت در مدينه نباشند – ليكن عايشه آنها را از حال پيامبر خبر دار كرد و آنها از نيمه راه بازگشتند و با تدبير عايشه ، ابوبكر در محراب پيامبر براي اقمه نماز صبح ايستاد و اين در حالي بود كه پيامبر از شدت بيماري در مسجد حاضر نشده بودند . ليكن بلال بي درنگ آن حضرت را با خبر ساخت و پيامبر با زحمت بسيار و با تكيه بر بازوان علي و فضل بن عباس وضو گرفت . پيامبر را درحالي به مسجد آوردند كه پاهاي مباركشان روي زمين كشيده مي شد . پيامبر به جلو ابوبكر آمد و نماز او را شكست و خود به صورت نشسته نماز خواندند و صحابه به ايشان اقتدا كردند .
هنگامي كه آنحضرت به خانه بازگشت ، آنان را احضار نموده و بر كارشان توبيخ نمودند و سپس – در اثر بيماري و خستگي – از هوش رفتند .
--------------------------------------------------------------
1) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد خطبه 156-9/179 و در چاپ مصر 2/485
صحيح بخاري : 1/92
صحيح مسلم : 2/23
سنن ابن ماجه : باب ما جاء في صلات رسول الله
مسند احمد : 6/210و224
طبقات ابن سعد : 3/179
انساب الاشراف : 1/557
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:53 توسط زهرا| |

رواياتي از پيامبر در مورد آزارهايي كه اهل بيت پس از ايشان خواهند ديد(از منابع اهل سنت)
ابن عباس گويد : امام حسن ، امام حسين ، حضرت زهرا (س) و امير مومنان يكي پس از ديگري خدمت پيامبر رسيدند . نگاه پيامبر به هريك كه مي افتاد ،‌ مي گريست . ياران از علت اين كار سوال كردند . آن حضرت – در ضمن گفتاري طولاني – فرمودند :
سوگند خداي را كه بر تمام خلق پيامبرم گرداند ! من و اين چهار نفر عزيزترين خلق نزد خداييم و من هيچكس را چون اينها دوست نمي دارم . اما علي ابن ابي طالب ، او برادر من ، شقيق [نيمه] من و پس از من عهده دار امر ولايت و خلافت است . او پرچم دار من در دنيا و آخرت مي باشد ....
هنگامي كه اورا ديدم به گريه افتادم ، زيرا به ياد آوردم كه امت من با او تزوير كرده و او را از جايگاه من كه خدا به وي اختصاص داده است ، كنار مي زنند....
اما دخترم فاطمه (س) سرور زنان عالم از پيشينيان و آيندگان است . او پاره تن من ، روشني ديده من و ميوه قلب من است . او روح ميان دو پهلوي من و حوريه اي است در سيماي انسان . هنگامي كه برابر پروردگاردر محراب عبادت مي ايستد ، نور او براي فرشتگان آسمان چنان مي درخشد كه ستارگان براي اهل زمين پرتو مي افكنند . خداوند به عبادت او مباهات كرده و مي فرمايد :
" اي ملائكه من ! بنده ام فاطمه را ببينيد چگونه در برابر من ايستاده و از خوف من شانه هايش به لرزه افتاده و با قلب خويش به عبادت من روي آورده است . گواه باشيد كه شيعيان اورا از آتش ايمن گردانيدم ."
هنگامي كه چشمانم به او افتاد ، بد رفتاريها كه پس از من با او خواهد شد در نظرم آمد . گويي مي بينم ذلت و خواري در خانه اش راه يافته و مردم حرمت اورا نگاه نداشته و حقش را برده اند و از ميراثش محروم نموده اند و پهلويش را شكسته و طفلي را كه در شكم دارد مي كشند و او فرياد مي كند :
يا محمداه!!!!!
ليكن كسي او را اجابت نمي كند و هرچند ياري مي طلبد ، به فريادش نمي رسند . پس از من پيوسته غمناك و گريان خواهدبود . گاه بر قطع شدن وحي الهي از خانه خود مي گريد و گاه از فراق من مي نالد . چون شب فرا رسد وحشت سراپاي وجودش را فرا گيرد ، زيرا زمزمه قرآن در عبادت شبهايم را نمي شنود .
او پس از آن همه عزت و سربلندي در زمان پدر ، خود را خوار و ذليل مي يابد . از اين رو خداوند فرشتگان را براي انس او مامور مي نمايد و آنها وي را بانگ مي دهند – آنگونه كه مريم را مي خواندند – و مي گويند :
"اي فاطمه! خداوند تورا برگزيد و پاك و پاكيزه قرارت داد و تورا از ميان زنان جهان گلچين نمود و برتري بخشيد .
اي فاطمه ! به عبادت پروردگارت مشغول باش . سجده كن و ركوع به جاي آور همراه با ركوع كنندگان ."
پس آنگاه مريضي او شروع گردد و به بستر بيماري افتد . خداوند مريم دختر عمران را براي پرستاري و انس او نزد وي فرستد . پس فاطمه (س) گويد :
" پروردگارا ! از زندگاني به ستوه آمده ام و از مردم دنيا ملول گرديدم . مرا به پدرم ملحق ساز ."
خداوند عزوجل نيز ( دعايش را مستجاب نموده و ) اورا به من ملحق خواهد نمود . از خاندان من او اولين كسي است كه نزد من خواهد آمد . در حاليكه اندوهگين و غمناك از حق غصب شده خود است و او را به شهادت رسانده اند ، بر من وارد خواهد شد . من هنگام مشاهده اين حالت به درگاه خداوند عرض خواهم نمود :
"خداوندا ! لعنت نما كسي را كه بر فاطمه (س) ستم نمود و مجازات كن كسي را كه حقش را ربود و خوار و ذليل ساز كسي را كه او را خوار كرد و در دوزخ جاويدان گردان كسي را كه بر پهلويش زد و فرزندش را كشت "
آنگاه فرشتگان آمين خواهند گفت .
فرائد السمطين ، جويني شافعي : 2/35
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:45 توسط زهرا| |

یا ابن طه!

یا ابن یاسین!

یا ابن حیدر!

یا ابن نور!

کی شود روزی که از کعبه بنمایی ظهور ؟

تا بگیری انتقام مادرت فاطمه را ... مادرت فاطمه را...

آری از قبر برون خاطره های آن دو را...

بزنی آتشو بر پیکر آنان که چرا شرر از کینه زدند سینه مادر تو را...

بدهی هستی و خاکسترشان را بر باد....

خنده حیدر بزند فاطمه گردد دلشاد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط زهرا| |

۷ روز بیشتر به شهادت حضرت زهرا(س) نمونده....

ای کاش می دونستیم چند روز به انتقام خون حضرت زهرا(س) مونده؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:28 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin