تبليغاتX
حقیقتِ سوخته


حقیقتِ سوخته

برائت است پیام شکسته پهلویی

                             

کلافه بود. از صبح در کوچه ها پرسه می زد؛‌ بدون اینکه مقصدش را بداند؛ بی هدف از این کوچه به آن یکی، از این بازار به آن بازار. ظهر شده بود و خورشید، سوزان تر از همیشه بر سر شهر می بارید
دیگر خسته شده بود. انگار این گرفتاری ها تمامی نداشت. بیشتر کار کرده بود، بیشتر تلاش کرده بود؛ اما چیزی از این همه گرفتاری کم نشده بود
با خود فکر می کرد که: «می بینی چگونه این مشکلات زمین گیرت کرده؟»
و بعد به خدا گلایه می کرد که:«از این همه لطف تو،‌سهم من این است؟ گرفتاری، نداری؟»
مرد، همچنان غرق در این افکار،‌بدون اینکه بداند و بخواهد به خانه ی امام صادق(ع) رسیده بود. لحظه ای درنگ کرد...
«کجا بهتر از اینجا؟ شکایت روزگار را پیش او می برم. درد این دل را به او می گویم.»
بهت زده شده بود!
دیگر نمی دانست چه باید بگوید. هرچه از نداری و تنگ دستیش گفته بود امام نپذیرفته بود
«تو دیگر چرا گلایه می کنی؟! تو که مرد ثروتمندی هستی»
مانده بود که این همه گرفتاری هیچ است؟ روزگار بر او تنگ گرفته بود و زندگیش به سختی می گذشت
پس چرا امام چیز دیگری می گفت ؟!
«اگر به تو سرمایه ی بسیاری بدهند حاضری دست از ما برداری و دل از ما بگیری؟»
هر لحظه بر بهت و حیرتش افزوده می شد...
«نه مولای من! هرگز.»
«اصلا حاضر بودی همه ی ثروت دنیا را داشتی و ما را نداشتی؟»
بدنش به لرزه افتاد. اشک در چشمانش حلقه زد.
صدایش به سختی شنیده می شد:
«به خدا که نه!»
چشم در چشمان امام دوخته بود. این نگاه چه آرامشی به او می داد!
«سرمایه ای به این عظمت داری و از نداری می نالی؟! گوهری داری که حاضر نیستی به هیچ قیمتی حتی همه ی دنیا از دستش بدهی. تو چگونه گرفتار و فقیری؟»
غروب شده بود. مرد در کوچه ها قدم می زد و بی اختیار اشک می ریخت. از اینکه گوهری داشت که همه چیز بود و عالم در برابرش، همه هیچ، به خود می بالید
مرد می رفت و خورشید، به دور از چشم شب، به امید صبحی که چشمان همه، از درخشش این گوهر بی مانند روشن باشد، به سوی شرق پرواز می کرد
 
رستگاری چیست؟ در دل،‌ مهر حیدر داشتن
 
salvation is nothing 
 
But enlightening the soul with the love of heydar
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:47 توسط آیریس| |


Design By : Night Skin